تبليغاتX
شقایق سوخته




















شقایق سوخته

عاشقانه

باران


آسمان دلش گرفته،اشک میریزد
چهره اش کبود ، نم باران بر گونه اش روان است
گمگشته راه بی پایان دگر
مانده بی ره
رد پایش را گم کرده با آمدن باران
می کوبد خود را به پنجره ، صدایش دلنواز است
صدای هق هق گریه آسمان است
دلم می گیرد با دیدنش
آسمان را بنگر رنگ به رخ ندارد چنان فریاد می زند
 گو یا بزگترین غم عالم در دل دارد
چه می گوید؟
در آرزویم بود که روزی زیر باران دست باز کنم
باران را در مشتم نگه دارم تا هرگاه دلی گرفت
دست بگشایم و باران زنم بر دل آسمان
ولی
افسوس که قطره قطره از دستانم می ریزد
وبه خاک می افتد
حال خود با باران هم آواز شدم
چترها را باید بست،زیر باران گریست
تا که اشکت را نبینند آنان که همچنان از پشت پنجره به تو می نگرند
حال خود با باران هم آواز شدم.......

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

دست از میان گرد راه از من اجازه می گرفت

آن چنان لب غرق سکوت، که دلم پر می گرفت

جرعه نفسی نیست به جان خسته بی پروبالم

کاش قلب پاکم همچو باران روح تازه می گرفت

قاصدک چه بی نشان این ره به پایان می برد

کاش می شد ره، با قدم های من جان می گرفت

باران  زیرکانه اشعار سپیدم از ورق می شوید

کودک قلبم ای کاش ، قلبم به بازی می گرفت

ابر بارانی چه غمگین درچشم خسته ام لانه کرده

کاش می شد که نگاهم نقش زیبای بهاری می گرفت

گیسوانم  صادقانه مسیراین ره را جدا می سازند

باد چه زیرکانه تاب گیسو را به زنجیر می گرفت

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

ای تنهاتر از تنها ،هنوزم نامهربونی/گرچه فرقی نداره تو همون دشمن جونی


تا کی می خوای چشم به روی دنیا ببندی/دل بشکنی وبا هیچ کس عهدی نبندی


تو یادت موندم هنوز، منم عاشق همیشگی/که فکر کردی بی تو نمی تونه بکنه زندگی


آسمون همه جا واسه من یه رنگه/ حتی اگه نباشی بازم آسمون قشنگه


فکر کردی اگه بری بازم می یام سراغت/از لحظه ی رفتنت دیگه نیستم به یادت


تو دفتر خاطرم اسمت و خط کشیدم/به یاد اون روزایی که تورو فقط می دیدم


فکر کردی اگه نباشی منم اینجا می میرم/یا که با دوری تو همش بهونه می گیرم


هر چی که بین ما بود دیگه بدون تموم شد/ حالا بماند که لحظه های عمر من حروم شد


حیف اون لحظه هایی که به پای عشقت گذاشتم/تنها نبودم اما تورو روچشام می ذاشتم


آتیش زدم به جونت؟ گوش می کنی به حرفام/چشات هنوز میخنده،تو قلبت نگو نیست جام


تو فکر کردی که بری دیگه اینجا می پوسم/ یاکه به یاد نازت عکس تو رو می بوسم


خبر نداری،بدون،قاب عکست شکسته/سکوت شب بود وگاه یه پنجره بسته


حرف دلم رو گفتم، مثل یه بغض بود برام/حداقل یه اینبار تو گوش بکن به حرفام


دیگه برام مهم نیست که دل تو با کیه/دستتو کی گرفته ،کلید قلبت چیه


ولی بدون یه عاشق اینجاچشم به راهه/خیلی دلش گرفته در حسرت یه آهه


دیگه نمی خواد تورو،نیستی دیگه تو یادش/ولی بدون رد پات پاک نمی شه از خاطرش


نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

کودکـی به زیـر بـاران ، بـازی مـی کند                   

                             چـه زیـبا دسـت باران را نـوازش می کند

دخترک هم بازی خاک و گل شده                      

                            نقـش معـصومش را چه زیبا ایفا می کند

آدمک در دوردست قلم به بومش می کشد      

                          عـکس کودک را چه زیـبا نقـاشی می کند

باران قطره قطره،دانه دانه به زمین می افتد        

                          نقاش ، با صدای باران هم دلنوازی می کند

رنگ آبی می زند بر آسمان خسته اش          

                        بــا غروب عـصرگاهی دیـگر آشـتـی می کند

آنچنان قلم به بوم  ناز خود می کوبد              

                       کـه صدای دلنوازش ماراهـم دیـوانـه می کند

تک درخت خسته ای افتاده در آنسوی بوم      

                      شاخه های خشکیده اش با چشم بازی می کند

رنگ سرسبزی، طراوت به روی بومش می کشد  

                      زسیـاهی چشـمهایـمان مـاراشـرمنـده مـی کند

آدمک قلم به دست حرف می زند با بوم خویش    

                      نقــش تـنـهایی خــود را نـقـاشی مـی کنـد

کبوتری بال زنان از آنسوی ابرها می آید             

                    چه عجولانه مهر خود در دل نقاش جا می کند      


نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

کودکـی به زیـر بـاران ، بـازی مـی کند                   

                             چـه زیـبا دسـت باران را نـوازش می کند

دخترک هم بازی خاک و گل شده                      

                            نقـش معـصومش را چه زیبا ایفا می کند

آدمک در دوردست قلم به بومش می کشد      

                          عـکس کودک را چه زیـبا نقـاشی می کند

باران قطره قطره،دانه دانه به زمین می افتد        

                          نقاش ، با صدای باران هم دلنوازی می کند

رنگ آبی می زند بر آسمان خسته اش          

                        بــا غروب عـصرگاهی دیـگر آشـتـی می کند

آنچنان قلم به بوم  ناز خود می کوبد              

                       کـه صدای دلنوازش ماراهـم دیـوانـه می کند

تک درخت خسته ای افتاده در آنسوی بوم      

                      شاخه های خشکیده اش با چشم بازی می کند

رنگ سرسبزی، طراوت به روی بومش می کشد  

                      زسیـاهی چشـمهایـمان مـاراشـرمنـده مـی کند

آدمک قلم به دست حرف می زند با بوم خویش    

                      نقــش تـنـهایی خــود را نـقـاشی مـی کنـد

کبوتری بال زنان از آنسوی ابرها می آید             

                    چه عجولانه مهر خود در دل نقاش جا می کند      


نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

اشكها آرامش چهره معصوم را برهم زده

يكصدا فرياد تنهايي مي زند برآسمان

تمام نگاهها بر چشمان سياه من است ‍ ولي درددل پنهان است. اشك مرا ياري نمي كند.

من آينه ام . سخنم. طلوعم

آينه اي كه نشان داد در طلوع خورشيد سخني ديگر نيست براي فرياد

معجزه ي خاموش در پس كدامين ابر در انتظار ظهور است؟

با ويران شدن كدامين چشم با نجواي كدامين كلام بايد شطرنج زندگي را برد؟

كدامين مهره بايد حذف شود از صفحه زندگي تا كه شايد يكي از ما بمانيم و...

دلتنگم. دلتنگ تر از ماه كه درروز در انتظار است تا كه شب فرار رسد.

تصوير رؤيايم را در راهي بي پايان مي نگرم .فرياد مي زنم . اشك ميريزم 

شايدكه جايي يا كه لحظه اي

 تصوير ماه را در آب ببينم ولا اقل در رؤيا ماه در كف دستان من باشد.

از فاصله مرا دور كن به اندازه يك لبخند ميهمانم كن

به خواب مي روم ومي بينم كه شروع شب جايي ست كه چشمان زيباي تو بسته مي شود

فاصله بين رؤياي من تا خواب تو به قدر يك لبخند كوتاه است

معجزه خاموش ظهور مي كند. به رؤيايم رسيدم

 همين لبخند تو مارابس.

پايان نقطه چين زندگي در كدامين لحظه گمشده به پايان خواهد رسيد؟

در خيال هم نمي ديدم در يك لحظه مات شوم از صفحه زندگي با نگاه تو

تاروپود سازم دستهاي مهربان تورا مي خواهد. از نگاه تو زيبايي را روشني را ديدم.

با لبخند زيبايت

همچون پري در آسمان دل سرگردان شدم

گل لبخند تو را به صفحةاي مقوايي زدم ودر كنار پنجره دل گذاشتم هر روز صبح

با ديدن آن چشم باز مي كنم.

هر روز سلامي دوباره مي دهي به قلب خسته ام.

مرا:

     آهي جز تمناي ناز تو نيست            آغوشي جز آغوش باز تو نيست

همين لبخند تو مارابس

 

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

هزاران بار به آسمان نگاه كردم ورويت نديدم

 

چشم گشودم به سوي نگاهت ولي چشمت نديدم

 

هر چه بد كردي ولي دل، تابه آخرماند در كنارت

 

گرچه من عاشق نبودم، حرف عشقت نديدم

 

دست من با گرمي دستت دوباره جان گرفت

 

رفتي وتنهائيت را با باران چشمت نديدم

 

پشيمانم زدل دادن، زمستي وجدايي

 

خاطراتم گرچه شيرين، در دل جز نفرت نديدم

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

زیباتر از این نیست برایم زندگی  

رنگين تر ازنيست برايم ديوانگي

حس عجيبي ست در درونم  

پائيزي دگر نيست در خزونم

دست من مشتاق گرمي ست اينبار  

قلب من محتاج عشقي ست انگار

پرده غفلت دريدم، عاشقي از سر گرفتم  

 عاشقانه پر زدم ، بر دلش پر گرفتم

دوست دارم:

گيسوانم را سايه سار اندامش كنم

قصه عاشقي را شروع از سرانجامش كنم

چشم من محتاج سوي چشم اوست

اين دلم، زخم خورده اي از خشم اوست

ذهن من واي! كه پر شد از تمام گفته ها

گوش من بدرقه راه است اي نا گفته ها

قصه عشقم نداند، گرچه ميداند كه من آشفته حالم

بوسه هايش خاك كردم در شيرين لحظه خيالم

حس عجيبي ست در درونم

زيباتر از آني كه تورا عشق بخوانم

شايد گرمي نفست ديوانه ام كرد، نبايد تورا عشق بدانم

هوسي تو، زدلم بيرون برو

ولي....

حس عجيبي ست در درونم

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

اینک تو را من میبینم

و تو مرا نمیبینی

من تو را صدا میزنم

و تو مرا نمیشنوی

من تو را نوازش میکنم

و تو مرا حس نمیکنی

من تو را دوست دارم

و تو از عشق چیزی نمیدانی

و همچنان تو را تا اخر عمر صدا خواهم زد.................


 

 

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |

اینک تو را من میبینم

و تو مرا نمیبینی

من تو را صدا میزنم

و تو مرا نمیشنوی

من تو را نوازش میکنم

و تو مرا حس نمیکنی

من تو را دوست دارم

و تو از عشق چیزی نمیدانی

و همچنان تو را تا اخر عمر صدا خواهم زد.................


 

 

نوشته شده در 24 Oct 2009ساعت 5 PM توسط سالار همایون| |


Design By : Night Skin